شاعری الزامن برای هیچ کس امتیازی را ایجاد نمی کند. جز اینکه باعث می شود یک شعور متعالی را یدک بکشیم حالا تا چه حد در انتقال رسالت سنگین برتری موفق باشیم تنها باید از حضرت دوست مدد گرفت . روی صحبتم با دوستانی است که شاعری را بیش از شعرجدی گرفته اند. از نظر این دوستانی که یک عمر با عقده ی حقارت زیسته اند شاعری یعنی فخر ومباهات و حس براتری جویی! حال سوال اینجاست : مگر نه این است که شعر تنها راهی برای تلطیف عواطف یا احتمالن واگویه های ما از وضع بیرون ودرون است؟
چرا باید احساس کنیم از خلق خدا تافته ی جدا بافته ایم در حالی که برای همین خلق خدا باید شعر گفت؟ اگر مخاطب عام از میان مخاطبان ما حذف شود پس چگونه یک اثر ماندگار خواهد شد ؟
در ادبیات مدرن هیچ متنی به راحتی تسلیم مخاطب نمی گردد یعنی عوام فهم وعوام پسند نیست. آیا همه ی ما می توانیم این گونه متنی را به ادبیات هدیه کنیم؟ ادبیات کهن سال ما شاهد خوبی بر این مدعاست .هرجا شاعر بزرگ اندیش و بی خویشتن ناله سر داده که بشنو این نی چون حکایت می کند واز خویشتن تهی شده است کلامش ماندگار شده است وهر کسی از ظن خود یارش شده است. چون این دیگر شاعر نیست که سخن می گوید بلکه اشارات از حضرت دوست است:
کیست این پنهان مرا در جان وتن ؟
کز زبان من همی گوید سخن...
در مقابل شاعر فضل فروش و خود شیفته ای چون خاقانی را داریم که علیرغم حکمت ودانشش به پای هیچ یک از بزرگان ما در ادبیات نمی رسد. پس خود شیفتگی مانع از ماندگاری شعر است تاریخ بی رحمتر از آن است که به بیماری ما وقعی بگذارد.
توی چشمات یه غروبه
که شب و کلافه کرده
توی چشمات یه کلاغه
که به خونه بر می گرده
تو چشات یه بغض خیسه
مث شیشه های ایری
خبر یه کوچ غمگین
با یه رد پای ابری
تو چشات یه سر زمینه
پر حیوونای وحشی
پر باد وبرف وبارون
یا زمستونای وحشی
بی تو دسته های لاشخور
قفسم رو دوره کرده
بذار اون کلاغه باشم
که به خونه بر می گرده